آغوش خالی چاپ
تاریخ : شنبه 30 مرداد ماه سال 1389
جِرم خالی آب که نوش و آبستن وار خاک در آن پاره
یا اینبار که صدا زد و نوش شد،جوشید و تبلور ذهنیت این شعار
که نوشتی،خواندی و گریز ناگزیر از ایهامت
از دست جنبیده گی کمیاب در آشیانه ات
بر بافت قله ی حریص شکار.
بیرون اما آخرتِ این چشمت منتظر بهشت بود
یک تشنه تا جسم مرز در کنج زخم سال خورده
پاره ی شگفت تر باکره ی فرزانه تا نواخته ی فاخر
و اقتدار بوسه دین بر ایمان یا کفاره ی عشقی که گم شد.
احتیاج چلچله بود به گُل یا گِل به چَشم و سفارش این گورِ چَشم
تا منتهی همین صبح که پیچید در کفنم این لحاف
تا خراش شرجی این بند دل و خواندن خاطرم
عرق کرده یِ تاریخ و هنگامه ی امتحانِ بالا دست
برگه های پایین و دست حلقه های آخرین گم شده را پیوند
و یک عطش که گریان بود
که دیگر من می مانم و...
یک آغوش خالی از آه.


