قلب این جاری در احساس آن دلتنگی ساده که پیچانده شد
تازه ای میان آتش که افروخته؟
که در این سیزده بار نگرانی، تنفس
این هدهد که در بغض سلیمان سوزش
و صفوف جنس اسبهای مجاری این کوه
تا بلندای سیاه آن قله اما ماندیم.
و آنگاه سفیدی چشمانت را استوار
و پشت این تهمت دود زده نیم خیز
تو اما چنان آهوی دشت، عریان زده و دلربا
آغوشت به باد !
که گره خوردیم به هم و آن کلاه سبز که بادش را برد
تا انزوای این پوشالی که نفست را به بند!
و بند بندم را سوراخ تا انتهای یک قطره به صبح
زیر پایت چقدر کودک سرازیر که هی بلند و سقوط خواستمان
با آن صبوری که تو داشتی اما حتی نبودی که خورشید
را برداری تاب که بر ندارد تا بالا آوردیم و خواستگاه پیاله ای که
منع شدیم.
نگاهت را تعبیر این نحس که سپردیم
و به دستان سردت که منجمدمان کرد ، تکانده شدیم
و تَرَکِ این نگاه که هزاران سال دیگر
زیر پایت له.


